
یک ماگ کوسه ای دارم که از چای خوردن توش فراری امیه زنجیر تو گردنمه که سنگینیش گردنمو خم کرده!بوی نرگسی تو خونه است که داره خفه م میکنهدیگه از هیچ آدمی هدیه ای قبول نخواهم نکرد مگر خودم که تا آخر عمرم بیخ ریش خودمم ...پ ن: هدیه ها اشیإ تحت تملک تو نخواهند بود هرگز. آنها فقط یادآور چیزی هستند که روزی بود، که دیگر نیست . اشیإ آزارگر . + شنبه ۲ دی ۱۴۰۲ | بخوانید...
ادامه مطلب
دادگاه نیست اینجا ، ولی عذاب روحی مجبورم میکنه به محاکمه .بخدا که تمام صبوریمو خرج کردم ، به راه نمیاد ، گوش نمیده این ترس لعنتی رو هضم نمیکنه . کاش پاشو جراحی نمیکردم . رابطه م با گرشا تو ماساژ هر روزه ی پاش که تبدیل به یک ترس و استرس عظیم شده و تهش میرسه به داد و هوار و کتک روز به روز داره خرابتر میشه و این احساس بد شدن منو با سرعت بیشتری میبره تو پرخاشگری وقیحتر و تو عذاب وجدان قوی تر. چیکار کنم که دکتر میگه تاندون باید تحت فشار فرم بگیره وگرنه برمیگرده به حالت اول . و گرشا که همیشه کوچکت...
ادامه مطلب
سلام ، بیا دامنه رفاقتمون رو گسترده کنیم ، یعنی چی . یعنی اینکه مثل یه رفیق تو دغدغه هام ببینمت ، تو حال بدیام ، تو دلگیریام . منفعت من برای تو چیه ؟ هیچ .مگه نه اینکه تو کیف میکنی که همچون منی رو تو دم و دستگات ببینی که معترفه به اینکه کسی رو نداره جز تو ؟ میدونم شاید مصنوعی به نظر بیام ، ولی واقعا کسی رو ندارم جز تو .اخیرا فکر میکردم کسی رو جز خودم ندارم برای همین تمام تکیه ام به خودم بود ، ولی حالا خیلی خسته ام یه موجودیت محکمتر میخوام، یکی که توانا باشه ، منو بدوش بکشه به راحتی . مسئولیتم...
ادامه مطلب
اینجاییم تو خونه، توی محیط امن و آروم همیشگی . چقدر اینجا رو دوست دارم . گرشا چقدر عمیق خوابیده ، نه ترسی از دکترها و پرستارها داره نه استرس آمپول و شربت . خدایا مرسی که برگشتیم خونه . مرسی که دوباره به شرایط استیبل نزدیک شدیم . مرسی که آرومیم ، تمیزیم و نگرانی های شدید نداریم. بخوانید...
ادامه مطلب
اینو برای توی وحشی مینویسم که خطرناک ترین دوست این روزامی : ونکومایسین ، با گری من یه کم مهربون باش . انقدر این بچه رو اذیت نکن .... به قول خودش پلییییز .پ ن : با خودم فکر میکردم ای بابا دارم تحمل میکنم که ، اونقدام سخت نیست که همه به رووم میارن . امروز که چشمم تو آینه به صورتم افتاد دیدم عهههه چقدر صورتم کوچیک و لاغر و سرخ شده . یه جورایی شوکه شدم بهش گفتم چی شدی دختر؟ پ ن: ساعت پنج صبح روی نیمکت با چشای اشک آلود روبروی آزمایشگاه اورژانس هر چی نشستم تمرکز کردم که یه خالق واحد منطقی بتراشم و دست...
ادامه مطلب
نه اون قسمت روونه کردنت تو اتاق عمل نه اشکهای داغ پشت در نه تحویل گرفتنت با اون همه گریه و جیغ هات تو ریکاوری هیچ کدوم اندازه ی گریه های تو بخش ات کمرمو خم نکرد . اینکه تو گوشِت میگفتم قول میدم دردت تموم میشه و هیچ کاری نمیتونستم برات بکنم . غول چراغ جادوت نبودم . تازه فهمیدم یه جاهایی تو زندگیت ، خورد میشم و کاری از دستم برنخواهد اومد و تو باید تنهای تنهای تنها مشکلاتت رو بدوش بکشی و من فقط میتونم کنارت وایستادم تا بهم تکیه کنی ... باید اونقدر بال و پرت قوی باشه که تنهایی از پسشون بر بیای ... ...
ادامه مطلب
صبح: سردرد تهوع آوری زمینگیرم کرده . درد و درد و درد . همچین درد سینوسی رو سالها بود تجربه نکرده بودم . شیر از گاوهای هادی دوشیده شده رو میخورم و سبزی تند شاهی های سر زمین میخوره تو چشمم. هوای گرم و ماشین که دم کرده سردردمو کمتر کرده . دلم میخواد وسط رانندگی بخوابم. میرسم خونه و خوابم برده . زندگی همچنان جاریه .عصر : گری و کیا تو باغچه ی آبپاشی شده توی سکوت خاک بازی میکنن ،با چند تیکه میلگرد و کاردک و لیوان مشغولن . یکی خاک میریزه تو لیوان اون یکی میلگردو فرو میکنه توش. صدای تلق تولوق ظرف شستن ...
ادامه مطلب
ده سال پیش برای اولین بار دم پارک لاله دیدمشپر از ادعا ، پر از منم منم ، اتوکشیده ، دهنش وسط حرف زدن خشک میشد . پالتوی مشکی و کلاه دوره دار و کیف چرم . احساس میکرد مایکل کورلئونه ست . پالتوش رو درآورد انداخت روی چمنها که روش بشینم ! بهش نزدیک شدم ، خیلی نزدیک . با اینکه میدونستم از من خیلی دوره روش قمار کردم.دیروز دیدمش دم پارک لویزان، شکسته و پیر ، شرمنده، شکست خورده ، دهنش وسط حرف زدن خشک میشد ، سعی کرده بود خوش لباس باشه ولی ترکیب نامتوازنش تو ذوق میزد . رنگش پریده و دندونهاش نامرتب شده بود ....
ادامه مطلب
کوله ای که باز کرده بودم با یک وقفه ی طولانی بسته شد .هر بار تو این سیزده سال موقع خداحافظی از عزیز بدترین حالهای دنیامو تجربه کردم . بازم دوباره میبینمش ؟؟؟ممد موقع خدافظی در گوشم گفت : چقدر قوی هستی تو . هق هق کردم تو بغلش . چقدر این چند تا کلمه حال خوبی بود برای روزی که اونقدر مفتضحانه شروع شده بود . چقدر آدما به این جمله های یهویی نیاز دارن . به قول جرج پترسون که با گریه میگفت چقدر ادمها به همدلی نیاز دارن ...کیاشا بهتره و سرفه های موذی مداوم رهاش دارن میکنن . دارم میام تا برم وسط کلاف سردرگ...
ادامه مطلب
بیا ... بیا برات یک سری باید و نباید تعریف کنم . نه اونجوری که انگار بهت دهنه زدن و رم کنی و میل به سرکشی که همیشه زیر پوستت فعاله و نفس میکشه تحریک شه و مجال مغتنم پیدا کنه ، یه جور مسالمت آمیز بشونمت و منطقی و محکم بهت بگم : یلدا، من همیشه قبولت دارم حتی وقتی اشتباه میکنی پس لطفا بدون گارد گرفتن به این چند مورد توجه کن :۱- پرونده ی اشتباهات گذشته ات رو ببند و هی لاشو باز نکن . توی این یکسال و نیم که دهن باز کردی و به اشتباهت اعتراف کردی و به خودت ثابت کردی مسیرت رو میتونستی بهتر بری ، اعتراف و...
ادامه مطلب
داروگ خونه اومد و گفت : مامان داره بارون میادبیرون رو نگاه کردم : واقعا داره بارون میاد ... نم، نم . مرسی آسمونپ ن: ماشین رو امروز شسته بودم ...
ادامه مطلب
نشسته ام روبرویت و تند تند حرف میزنم.وسط گوش دادنهات دستت را میبری لای تارهای موی کنار صورتم و توی موهام دقیق میشوی : «سفید شده اند...»انگشتانت در کند و کاو است. جدی تر به صحبتهام ادامه میدهم و تارهای سفید در گوشم میگویند: باید ببوسی اش... بخوانید...
ادامه مطلب
نشسته ام روبرویت و تند تند حرف میزنم. وسط گوش دادنهات دستت را میبری لای تارهای موی کنار صورتم و توی موهام دقیق میشوی : «سفید شده اند...»انگشتانت در کند و کاو است. جدی تر به صحبتهام ادامه میدهم و تارهای سفید در گوشم میگویند: باید ببوسی اش... بخوانید...
ادامه مطلب
دلم یک آغوش صمیمی و امن و مسئولیت پذیر میخواهدیکی که بشود توی بغلش خوابیدجایی که بدانی آنقدر به آن مربوطی که اگر گاهی خودت را رها کنی توی گردباد زندگی ، ایمان داشته باشی کسی هست که نگهت دارد .و دلگرم باشی .همین . بخوانید...
ادامه مطلب
دارم کمکم بیرون میام از این خواب خرگوشی از این دو هفته مرخصی از زندگی و فکر نکردن به استرسهام داره تموم میشه و دارم فکر میکنم هنوز بیکارم ... بخوانید...
ادامه مطلب
من زن خوشبختی ام به یقین: صبح زود است ، خیلی وقت است بیدارم و توی تخت غلت میزنم و هزار جور فکر را با خودم توی تخت جابجا میکنم ، بلاخره از جا بلند میشوم ، پسرها به شکل خنده داری توی هم پیچ خورده اند ، بیصدا میروم نانوایی ... برای خودم یک صبحانه ی تنهایی آماده میکنم و یک موسیقی فرانسوی ملایم پلی میکنم . فرصت آنرا دارم که به صدای ترد نان و کنجدهای رویش دقت کنم ، امروز را باید یکجور دیگر شروع کنم ، از پنجره کنار آشپزخانه بارقه ی کم جانی از نور روی هواکش خزیده ، زندگی همین است ، همین دلخوشی های ساده ...
ادامه مطلب
اومدم قجر و خوابم نمیبره . دلم بغل کوچولو و نگاه کیاشا رو میخواد . شبای بیخوابی تو خونه یکیشون رو میکشم تو بغلمو مثل یک منبع تغذیه ازشون شارژ میشم و با کلی حال خوب میخوابم . ولی امشب دورن و من چیزی برای توی بغلم ندارم که تغذیه م کنه . حتی فیل خاکستری هم نیست . چقدر این دو تا جوجه مغزمو زندگیمو لحظه هامو احاطه کردن . امروز همش نگران غذا نخوردنای گری بودم . کی باورش میشه من همون آدم بچه گریزم ؟ به پسرها چسبیدم با جزییات . دارم به تولدتون نزدیک میشم شما دوتایی که هنوز باورم نمیشه بچه های منید . ...
ادامه مطلب
من یک بچه ی چهل ساله امیک بچه ی چهل ساله که واقعیت زندگی را مسخره کرده استیک بچه ی چهل ساله که سیلی های سخت زندگی را به بهانه آبنبات هایش تاب می آورد و آروغ خوشبختی میزندشاید این ذهن ساده اندیش ابزار دفاعیه من است در برابر زندگیشاید به جای درد کشیدن میخوابمشاید واقعیت را تکه تکه میکنم تا تیزی اش چشمم را ندَرَدهر چه هست باید به مصافش بروم ، باورش کنم،درد بکشمزندگی واقعی تر از توهمات من است ...سرمستی با سرخوشیِ نئشگی مانع دردِ خماری بعد از هوشیاری نیست . بخوانید...
ادامه مطلب
ی ل د از ن د گ یخ و ی ش ت ن مم ن !چ ه ل - س ا ل گ یم ا د ر یآ ز ا د یم ی ت و ا ن مم ب ا ر ک ماز فردا رسماً ۴۰ ساله میشوم چه سرخوشم با شما دو تا که عصاره های منید بخوانید...
ادامه مطلب
رفتم دم پنجره صورتمو از نرده ها بردم بیرون، توی آسمون یک ستاره ی پر نور دیدم: بدیش اینه که همه چیز با هم تموم شد همه چیز با هم زندگی و کار و احساس ... چقدر تنها میشوم این روزها، چقدر خالی و جای خالی اتفاقات قدیم را اتفاقات جدید پر میکنند . پ ن: با رییس و شرکت رسما خداحافظی کردم ، فینیش . بخوانید...
ادامه مطلب