
یک روز برمی گردم به سیزده سالگی ام چشم در چشم آینه، به شهادت نور و آفتاب و زنجره ، خودم را مو به مو ورق می زنم درزهای در رفته احساسهایم را از بین بافت ضمخت و سفت چهل سالگی جدا می کنم رد پای تمام طبع های نابم را می گیرم . از طعم شربت بهارنارنج کافه دریچه ی انقلاب بگیر تا قهوه های تلخ شمیران تمام شعرهای عاشقانه ی پنهان شده زیر بالشم را رو می کنم و تمام لحظه های پر هیجانی که در هزارتوی خاطراتم پنهان کرده بودم را بیرون می آورم روی...
ادامه مطلب
دوست ندارم یک وقتهایی مثل الان دوست ندارم با هیچ آشنا و فامیلی بُر بخورم .xa0 حس خوبی بهم نمی دهد که بروم عروسی و یک سری چهره هایی را ببینم که احساس می کنم استرسم را بیشتر می کنند .xa0 اینکه کز کنم گوشه ی تنهایی خودم برایم دلپذیر است .xa0 تغییر این رو روزهای یکنواخت را دوست ندارم .xa0 حتی دلم نمی خواهد هماهنگ با خانواده برنامه ی تحمیل شده ای را بپذیرمxa0 این همه حس بد آشنا گریزی از کجا نشات ...
ادامه مطلب