
صبح: سردرد تهوع آوری زمینگیرم کرده . درد و درد و درد . همچین درد سینوسی رو سالها بود تجربه نکرده بودم . شیر از گاوهای هادی دوشیده شده رو میخورم و سبزی تند شاهی های سر زمین میخوره تو چشمم. هوای گرم و ماشین که دم کرده سردردمو کمتر کرده . دلم میخواد وسط رانندگی بخوابم. میرسم خونه و خوابم برده . زندگی همچنان جاریه .عصر : گری و کیا تو باغچه ی آبپاشی شده توی سکوت خاک بازی میکنن ،با چند تیکه میلگرد و کاردک و لیوان مشغولن . یکی خاک میریزه تو لیوان اون یکی میلگردو فرو میکنه توش. صدای تلق تولوق ظرف شستن ...
ادامه مطلب