
روزهای آخر اسفنده و بر عکس هر سال من شاغل نبودم که انتظار تموم شدن سال رو بکشم و به جای خستگی و دویدن برای تموم کردن اسفند ، ناامیدانه بدون هیچ انتظاری سر در گریبانم .اومدم مشهد و روزهام شدن یادآوری سالهایی که رفتن ، آدمهایی که رفتن . مدام توی خیابونای این شهر بی تعهد و بی ذوق برمیخورم به یلدایی که تنها تو خیابونا پرسه میزد و دنبال کسی میگشت برای فهمیده شدن . از این شهر زد بیرون تا شاید اون یکنفر رو جای بزرگتری پیدا کنه و با سر رفت تو شیشه ... الان نزدیک چهل سالشه و دو تا بچه داره و حرص عمر بر...
ادامه مطلب